دلتنگی
♥هميشه دوست داشتم ابر باشم♥
1ـ به خاطر داشته باش که عشقهای سترگ ودستاوردهای عظیم، به خطر کردنها و ریسکهای بزرگ محتاجند. 2ـ وقتی چیزی را از دست دادی، درس گرفتن از آن را از دست نده. 3ـ این سه میم را از همواره دنبال کن: -4 محبت و احترام به خود را -5 محبت به همگان را -6 و مسئولیت پذیری در برابر کارهایی که کرده ای -7 به خاطر داشته باش دست نیافتن به آنچه می جویی گاه یک شانس بزرگ است. 8ـ اگر می خواهی قواعد بازی را عوض کنی اول قواعد را بیاموز. 9ـ به خاطر یک مشاجرۀ کوچک، ارتباطی بزرگ را از دست نده. 10ـ وقتی دانستی که خطایی مرتکب شده ای، گامهایی را پیاپی برای رفع آن خطا بردار 11ـ بخشی از هر روز خود را به تنهایی گذران. 12ـ چشمان خود را نسبت به تغییرات بگشا، اما ارزشهای خود را به سادگی در برابر آنها واننه. 13ـ به خاطر داشته باش گاه سکوت بهترین پاسخ است. 14ـ شرافتمندانه بزی؛ که هر گاه بیشتر عمر کردی، با یادآوری زندگی خویش دوباره شادی را تجربه کنی.. 15ـ زیرساخت زندگی شما، وجود جوی از محبت و عشق در محیط خانه و خانواده است. 16ـ در مواقعی که با محبوب خویش مشاجره می کنی و از او گلایه داری، تنها به موضوعات کنونی بپرداز و سراغی از گلایه های قدیم نگیر. 17ـ دانش خود را با دیگران در میان گذار... این تنها راه جاودانگی است. 18ـ با دنیا و زندگی زمینی بر سر مهر باش. 19ـ سالی یک بار جایی برو که تا کنون هرگز نرفته ای. 20ـ بدان که بهترین ارتباط آن است که عشق شما به هم، از نیاز شما به هم سبقت گیرد. 21ـ وقتی می خواهی موفقیت خود را ارزیابی کنی، ببین چه را از دست داده ای که چنین را به دست آورده ای. 22ـ در عشق و آشپزی، جسورانه دل را به دریا بزن ۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ یک روز هزار سال رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. کرد کرد ؟ آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزار سال زيسته است ، هزار سال هم به کارش نمي آيد کسي که هزار سال زيسته بود
دو روز مانده به پايان جهان
تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است تقويمش پر شده بود و تنها دو روز
تنها دو روز خط نخورده باقي بود.
پريشان شد آشفته و عصباني
نزد خد ا
داد زد و بد وبيراه گفت ،خدا سکوت کرد![]()
جيغ کشيد و جار و جنجال راه انداخت
خدا سکوت کرد
آسمان و زمين را به هم ريخت
خدا سکوت کرد
به پر و پاي فرشته ها و انسان پيچيد
خدا سکوت
کفر گفت و سجاده دور انداخت
خدا سکوت کرد
}{}{}{}{}{
دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد![]()
خدا سکوتش را شکست و گفت : عزيزم
اما يک روز ديگر هم رفت
تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي
تنها يک روز ديگر باقي است
بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن
لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ؟
با يک روز چه کار مي توان
خدا گفت :
و آنکه امروزش را در نمي يابد
و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت
حالا برو و زندگي کن
او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گوي دستانش مي درخشيد
اما مي ترسيد حرکت کند ، مي ترسيد راه برود ، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد
قدري ايستاد
بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم ، نگه داشتن اين يک روز چه فايده ايي دارد
بگذار اين مشت زندگي را مصرف کنم
آن وقت شروع به دويدن کرد
زندگي را به سر و رويش پاشيد
زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد
و چنان به وجد آمد
که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود
مي تواند بال بزند
مي تواند
او درآن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد ، زميني را مالک نشد ، مقامي را به دست نياورد
اما
اما درهمان يک روز دست بر پوست درخت کشيد ، روي چمن خوابيد
کفش دوزکي را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد
و به آنها که او را نمي شناختند سلام کرد
و براي آنها که او را دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد
او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد
لذت برد و سرشار شد و بخشيد و عاشق شد و عبور کرد و تمام شد
او در همان يک روز زندگي کرد
اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند
امروز او در گذشت ،
| Design By : Night Skin |





